تبليغاتX
نا کجا آباد

نا کجا آباد

اندر این بی هم زبانی ، نا کجا آبادی ام ××××× من مقیم کوچه های هرچه بادابادی ام

شب عاشورا


حیران مانده ام .

چقدر دور باطل می زنیم !
هم ما ، هم روزگار .
می چرخیم و انگار حتی به ظاهر هم توجه نمی کنیم .
این چرخش ، در ظاهرمان هم هویداست و کافیست ذره ای دقت کنیم .
از زمین ، که می چرخد . از شب و روز که می چرخند ، ماه ها و سال ها .
از ما که می چرخیم بر گرد ستون خیمه و بر سینه می کوبیم .
از تاریخ که بدتر از ما می چرخد .
این جدال خوبی و بدی که می چرخد و تازه می شود .
و ما آنقدر چرخیده ایم که سرمان گیج رفته و نمی دانیم کجای این چرخ ها قرار گرفته ایم .
چقدر می شود از عزاداری برای حسین و بزرگ ترین پیروزی حق بر باطل شاد شد و این پیروزی را جشن گرفت و چقدر می شود عذاب کشید وقتی می بینی شب عاشورا تکرار همان شب عاشوراست .
سینه زنانی که شب عاشورا الوداع می خوانند و انسان را به یاد آنانی می اندازند که شب عاشورا آنگاه که حسین بیعت را از همسفران برداشت تا محکی زده باشد و ظهر عاشورا را تنها و تنها خلوص به پا دارد تا ذره ای نا خالصی برگزاری این بزرگترین حماسه طول تاریخ را بر هم نزند ، رفتند و اسطوره های حسرت شدند .
الوداع الوداع ، امشب شب عاشورا
...................

خدا نگهدارت باشد حسین ما تا امشب حسینی بودیم و همین امشب تو را به خدا می سپاریم .
نه حسین .
من امشب سلامت می کنم که اگر تمامی لحظات را سلام بر تو فرستم باز هم حق را بجا نیاورده ام .
با تو ام حسین .
می خواهم بمانم .
مرا بپذیر که نمی خواهم تنها بمانم که هرکه امشب الوداع می گوید خود را تنها می گذارد نه تو را .
که تو بزرگترین همراه تمامی بشریتی و شاید روزی همه قدر این همراهی را بدانند .
حسین جان .
مولای ما ، آقای ما .
سرگردانیم .
از بس چرخیده ایم نمی دانیم کجاییم آقا .
کاش آمده بود آنکه آئینه تمام نمای کربلا و تمام حماسه آفرینانش است تا کربلائی می شدیم .
نمی دانیم در کدام سپاهیم .
مدعیان بسیارند اما ما سخت باور شده ایم آقا .
کِی می آید عاشورا روزی تا با خیال راحت در رکاب حسین وضوی خون بگیریم و نماز عشق برپا کنیم ؟
کِی می آید ؟
عاشورائی در پیش است آن روز که بیاید و بدانیم که در رکابش شهیدیم .


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 1:9  توسط حُر  | 

حق


چه کس حق را تواند کُشت ؟

گر نام تو حق است

مرا امید بر نام تو مانده

چگونه است این که بر کام تو حق است ؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 4:11  توسط حُر  | 

تشنگی


خضر را گر آب حیوان جاودانی می دهد

جرعه ای آبش اگر این زندگانی می دهد

تشنه در شط فرات و مشک لبریز ز آب

زندگی و جاودانی را همه قدر و معانی می دهد


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:58  توسط حُر  | 

معصيت

 

غافل از حال خود ، اَر مِي كندم ،‌معصيت است ؟

يا ز مستي اگر از خود نشدم ، معصيت است ؟!

معصيت عشق تو باشد نه مِي و جام و شراب

كه ز خود گشتم و گر خود بشدم ، معصيت است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 20:45  توسط حُر  | 

انگشت به لب


آدمی در عشق ، اندک زندگانی می کند

بار هجران بر دلش ، کمتر گرانی می کند

مانده انگشتم به لب ، کان عاشق بی ادعا

با چنین عشقی ، چگونه جاودانی می کند !!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:12  توسط حُر  | 

دامن يار

 

دام است دامن یار ، اي عاشقان بدانيد

من عاجزم به گفتن ، ناگفته را بخوانيد

بايد كه سوخت عمري ، تا آتشي بماند

اين راه پُر ز آتش ، اي عاشقان برانيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:15  توسط حُر  | 

علی


ای به قربانت همه دنیا و مافیها علی

لا ولی الّا علی و لا فتی الّا علی

عاشقان را دیدن کعبه ز دنیا می برد

کعبه را یُمن حضور تو در این دنیا علی


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:54  توسط حُر  | 

اسمی به زبونم نیومد



من بخواهم این سه چیز ای خوش خصال

چشم و گوش و ، پای رفتن زین مقال

چشم تا بندم ز هر بیننده ای در زندگی

بر تو بندم دیده ای تعبیرم از حُسن جمال

گوش تا درگیر آوایت شود هر نیمه شب

ناجیم باشد نوایت ، در همه گاه زوال

پای تا پیماید این پسمانده پیمودنی

مقصدم باشد به ره ، آغوش یار بی مثال

زین سه بیشم نیست ، میل داشتن

آنچه دادی ، گشته بر من چون وبال

........

....

شرمسارم ، از قلم افتاده بود


آنچه گر کَم باشدم ، کاهد ز شور عشق و حال


لب فراموشم بشد ، کین چارم* است


تا کنم مست از لب مستت بهنگام وصال



پ . ن :
*: چهارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:11  توسط حُر  | 

دیده و دل



دیده دل را گفت ، این ضربت که بر جان می شود

با کدامین مرهم این صدپاره درمان می شود ؟

تا به کِی امید مستی اش به هر سو می کشد ؟

می خَزَد دیگر به هر سو ، کِی خرامان می شود ؟

گوشه میخانه و ساقی و خُم های شراب

خون دل می نوشد و اندیشه کین ، آن می شود

هر که بانگ رزم را بزمی شنید و شد حریف

خون او رنگ مِی مستان میدان می شود

در پی بزم است و در میدان رزمی اینچنین

این جوانک کِی حریف پیر پیران می شود ؟

قطره اشکی ز من ، پیمانه خونی ز تو

در پی گوهر ، کجا گندابه ای کان می شود ؟

قوتش از اندوه شد باید که هشیارش کنم

ورنه او اندیشه کین اندوه از خوان می شود

.....

...

دل بگفت این آتش دوزخ که بر پا کردی اش اینک نگر

همچو ابراهیم بر عاشق ، گلستان می شود


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:11  توسط حُر  | 

مجلس عیش

مجلس عیش حریفان را نشد قسمت به ما

در چنین شب های زیبایی نشد رحمت به ما

دادم از مجلس نشینی حریفان نیست ای درد آشنا

کاش در بزمش عطا می کرد یارم خلعت خدمت به ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 20:41  توسط حُر  |