تبليغاتX
نا کجا آباد
حق

چه کس حق را تواند کُشت ؟

گر نام تو حق است

مرا امید بر نام تو مانده

چگونه است این که بر کام تو حق است ؟


2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 4:11  توسط حُر  | 

تشنگی

خضر را گر آب حیوان جاودانی می دهد

جرعه ای آبش اگر این زندگانی می دهد

تشنه در شط فرات و مشک لبریز ز آب

زندگی و جاودانی را همه قدر و معانی می دهد


2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:58  توسط حُر  | 

معصيت
 

غافل از حال خود ، اَر مِي كندم ،‌معصيت است ؟

يا ز مستي اگر از خود نشدم ، معصيت است ؟!

معصيت عشق تو باشد نه مِي و جام و شراب

كه ز خود گشتم و گر خود بشدم ، معصيت است

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 20:45  توسط حُر  | 

انگشت به لب

آدمی در عشق ، اندک زندگانی می کند

بار هجران بر دلش ، کمتر گرانی می کند

مانده انگشتم به لب ، کان عاشق بی ادعا

با چنین عشقی ، چگونه جاودانی می کند !!

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:12  توسط حُر  | 

دامن يار
 

دام است دامن یار ، اي عاشقان بدانيد

من عاجزم به گفتن ، ناگفته را بخوانيد

بايد كه سوخت عمري ، تا آتشي بماند

اين راه پُر ز آتش ، اي عاشقان برانيد

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:15  توسط حُر  | 

علی

ای به قربانت همه دنیا و مافیها علی

لا ولی الّا علی و لا فتی الّا علی

عاشقان را دیدن کعبه ز دنیا می برد

کعبه را یُمن حضور تو در این دنیا علی


2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:54  توسط حُر  | 

اسمی به زبونم نیومد


من بخواهم این سه چیز ای خوش خصال

چشم و گوش و ، پای رفتن زین مقال

چشم تا بندم ز هر بیننده ای در زندگی

بر تو بندم دیده ای تعبیرم از حُسن جمال

گوش تا درگیر آوایت شود هر نیمه شب

ناجیم باشد نوایت ، در همه گاه زوال

پای تا پیماید این پسمانده پیمودنی

مقصدم باشد به ره ، آغوش یار بی مثال

زین سه بیشم نیست ، میل داشتن

آنچه دادی ، گشته بر من چون وبال

........

....

شرمسارم ، از قلم افتاده بود


آنچه گر کَم باشدم ، کاهد ز شور عشق و حال


لب فراموشم بشد ، کین چارم* است


تا کنم مست از لب مستت بهنگام وصال



پ . ن :
*: چهارم
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:11  توسط حُر  | 

دیده و دل


دیده دل را گفت ، این ضربت که بر جان می شود

با کدامین مرهم این صدپاره درمان می شود ؟

تا به کِی امید مستی اش به هر سو می کشد ؟

می خَزَد دیگر به هر سو ، کِی خرامان می شود ؟

گوشه میخانه و ساقی و خُم های شراب

خون دل می نوشد و اندیشه کین ، آن می شود

هر که بانگ رزم را بزمی شنید و شد حریف

خون او رنگ مِی مستان میدان می شود

در پی بزم است و در میدان رزمی اینچنین

این جوانک کِی حریف پیر پیران می شود ؟

قطره اشکی ز من ، پیمانه خونی ز تو

در پی گوهر ، کجا گندابه ای کان می شود ؟

قوتش از اندوه شد باید که هشیارش کنم

ورنه او اندیشه کین اندوه از خوان می شود

.....

...

دل بگفت این آتش دوزخ که بر پا کردی اش اینک نگر

همچو ابراهیم بر عاشق ، گلستان می شود


2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:11  توسط حُر  | 

مجلس عیش
مجلس عیش حریفان را نشد قسمت به ما

در چنین شب های زیبایی نشد رحمت به ما

دادم از مجلس نشینی حریفان نیست ای درد آشنا

کاش در بزمش عطا می کرد یارم خلعت خدمت به ما

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 20:41  توسط حُر  | 

دل عاشق

این دل عاشق مرا رسوای عالم می کند

عالمی را عاقبت روزی وبالم می کند

چاره ای در سر ندارم تا که معشوق اینچنین

لب بپوشد از من و درگیر خالم می کند


2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط حُر  |